زرّینهترین، تَرکشِ رنگی!
غافل، ز تو بودن نتوانم
بی باده، سرودن، نتوانم
دل کندن از آغوشِ نجیبت،
دوری ز نگاهِ پُر فریبت،
ناگفته نماند که: مرا کُشت
دردی که به هَفت، پُشت، مرا کُشت
پاکیزهترین اَبرِ بهاری!
بُرّندهترین، خنجرِ کاری!
من قطع شدم، با تَبَرِ تو
پژمرده شدم در گُذرِ تو
در رهگذرِ این شبِ خاموش،
با درد بِخُفتم، تبِ خاموش!
ققنوش، شدم در شبِ آتش
همچون، شَرَرِ سوگِ سیاوش،
این جنگلِ آتش چه عذابی؟!
این زهرِ گُدازان، چه شرابی؟!
اینبار، اگر جان به کَف آرم،
اشکی، به رهِ عشق، نبارم
# پرتو