خرید بک لینک
شاید آن روز که رؤیای محالم بودی،

شاهدِ معجزه و قهوهی فالم بودی

آتشِ عشق به جان میزدی و چاره نبود

جز مَنَت، بیدل و دیوانه و آواره نبود

جان و دل در گِروِ نقدِ نگاهت کردم

مستِ هر ساغرِ چشمانِ سیاهت کردم

نامِ تو در قَسَم و باوَرِ من جاری بود

دست و دل منتظرِ همدلی و یاری بود

چشمِ من ثانیهها خیره به راهت میشد

تا که در پنجرهها حبسِ نگاهت شد

نغمهی مرغِ سحر، بر من و تو میبالید

لُطفِ هر خندهی ما از تهِ دلِ میبارید

چهرهات، هالهی بیمهری حسّی مبهم

پشتِ هر پنجرهای پرده کشیدی دَر، هم

با دلم، از تو، به مهتاب، شکایت کردم

از غم و بیکسی و غصّه حکایت کردم

گلههایم، دل و آتش زد و جانم آزرد

گُلِ یخ در نِگَهَم، خیس و مُچاله پژمرد

من از این شهر، بدونِ تو به جایی نروم

در پیِ معجزه پا بوسِ خدایی نروم

#پرتو

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم خرداد ۱۳۹۶ساعت 2:2 توسط بنفشه انصاری |

برچسب: نویسنده: لیلا رنجبر تاريخ: سه شنبه 30 خرداد 1396 ساعت: 16:39

صفحه بندی